دلم تنگ است
دلم تنگ است برای اين همه فريادِ در گلو مرده
دلم تنگ است برای روزهای بارانی
نگاهم مثل روز مه گرفته
بغضم در گلو چون رعد
دلم تنگ است
دلم تنگ است برای ديدن ماه
برای رقص پروانه در آتش
به دور شمع رويت
دلم تنگ است برای روزهای رفته بر باد
برای روزهای نامده
برای لحظه های با تو بودن
دلم تنگ است
بايد رفت از اينجا
دلم تنگ است برای شهرزاد قصه گو
برای هزار و يک شب با تو بودن
چه ميشد من تو را در عمق چشمم می نشاندم
و تو در نگاهم غوطه می خوردی
چه ميشد ماهی اندام تو
ميان تُنگ چشمانم پناهش بود
چه ميشد سايه های ترس را در سر نمی پنداشتم
و هر دم شاد از لبخندهايت
شاد از بوسه هايت
به راه خويش می رفتم
لب من بوسه کم دارد
چشمهايم اشک کم دارد
دلم تنگ نگاه توست
دلم سرشار عطر توست
تو با من بر سر جنگی
و من از شرم نگاهت سخت می سوزم
تو از من دور
ولی من فقط از تو خواهم گفت با دستان باد
شايد صدايم را بشنوی از دهان باد
که هنوز هم دلم تنگ نگاهِ توست
+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
19:29 |